Warning: Parameter 1 to wp_default_scripts() expected to be a reference, value given in /home2/babolkarimeh/public_html/wp-includes/plugin.php on line 600

Warning: Parameter 1 to wp_default_styles() expected to be a reference, value given in /home2/babolkarimeh/public_html/wp-includes/plugin.php on line 600
کلاه گشاد | مجله فرهنگی باب الکریمه
سه شنبه، ۲۹ آبان ، ۱۳۹۷
۲۲:۱۷ یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۴

کلاه گشاد

خیابان‌ها و مغازه‌ها خیلی شلوغ است. دختر کلافه شده است. نمی‌تواند از بین این همه لباس رنگارنگ و متنوع انتخاب کند، آن هم تنهایی….

ریحانه همدانی

۲ ماه مانده به عید نوروز

عصر جمعه است. توی پارک دور هم نشسته‌اند و درباره موضوعات مختلف صحبت می‌‌‌کنند. دختر یک دفعه رو می‌کند به دخترخاله‌اش، سمیه و می‌پرسد: «راستی برای عید چی می‌خری!؟»

سمیه هنوز دهانش را برای جواب دادن باز نکرده است که دختر ادامه می‌دهد: «من که هیچی نمی‌خرم، همه چی دارم خدا رو شکر.»

سمیه با تعجب و البته کمی تمسخر نگاهش می‌کند و می‌گوید: «تو که هر سال همین رو می‌گی ولی بعد…»

دختر حرف سمیه را قطع می‌کند و با نگرانی می‌پرسد: «آخه یعنی اگه چیزی نخرم، زشت نیست!؟ اگه همون لباسهای قبلی رو بپوشم، مسخره‌م نمی‌کنن!؟»

سمیه نگاهش را از دختر برمی‌گرداند و با جدیت می‌گوید: «شیک و تمیز بودن لباس مهمه نه حتما و الزاما نو بودن اون.»

دختر به فکر فرو می‌رود و دیگر حرفی نمی‌زند.

***

۱ماه مانده به عید نوروز

سه تایی در فضای سبز دانشگاه نشسته‌اند. دختر جزوات جلسه قبل را که غایب بود، تند و تند می‌نویسد. مریم و سارا در مورد خریدهای عید صحبت می‌کنند. مریم از مدل مانتویی که خریده می‌گوید و سارا از طرح و رنگ شالش…

دختر تمرکزش به هم می‌خورد و دیگر نمی‌تواند به نوشتن ادامه دهد. سرش را از روی جزوه‌‌اش بلند می‌کند و با ناراحتی می‌گوید: «بچه‌ها! ولی من هنوز هیچی نخریدم… دلم می‌خواست بخرما ولی دیدم انگار همه چی دارم.»

مریم با حالتی پر از افاده می‌گوید: «وااااای نه. لباس نو خریدن واسه عید یه لطف خاصی داره.»

سارا حرف او را تایید می‌کند و می‌گوید: «راست می‌گه. من اگه ده دست لباس نو هم داشته باشم، دوباره واسه عید می‌خرم.»

دختر در حالی که خودکار را در بین انگشتانش می‌چرخاند، می‌پرسد: «یعنی شما می‌گین، اگه همون لباس قبلیا رو بپوشم، اشکالی داره!؟»

مریم و سارا به هم نگاهی می‌کنند، لبخند تمسخرآمیزی می‌زنند و می‌گویند: «چی بگیم والا!؟»

دختر سرش را پایین می‌اندازد و مثلا مشغول نوشتن جزوه‌اش می‌شود.

***

۱۵ روز مانده به عید نوروز

خیابان‌ها و مغازه‌ها خیلی شلوغ است. دختر کلافه شده است. نمی‌تواند از بین این همه لباس رنگارنگ و متنوع انتخاب کند، آن هم تنهایی.

***

روز اول عید نوروز

همه فامیل برای تبریک سال نو توی خانه قدیمی و باصفای مادربزرگ جمع شده‌اند. دختر با دقت هر چه تمام‌تر دارد لباس‌های نوی دخترهای فامیل را برانداز می‌کند و در عین حال خیلی خوشحال است که از این قافله عقب نمانده است.

دخترخاله‌اش، سمیه به او نزدیک می‌شود و می‌پرسد: «دختر! حواست کجاست!؟»

دختر خودش را جمع و جور می‌کند، لبخند می‌زند و می‌گوید: «معلومه، همین‌جا.»

سمیه که لباس شیک و مرتبی پوشیده، کنار دختر می‌نشیند و با لبخند می‌گوید: «بالاخره کار خودتو کردی. صاف بشین، بتونم لباست رو درست ببینم.»

دختر صاف‌ می‌نشیند و چادر رنگی‌اش را کمی کنار می‌زند. سمیه با ذوق می‌گوید: «وااای خیلی قشنگه.»

دختر تشکر می‌کند و می‌پرسد: «واقعا قشنگه!؟»

سمیه سرش را به نشانه تایید تکان می‌دهد و می‌پرسد: «لباس من چطوره!؟»

دختر لباس سمیه را دقیق نگاه می‌کند و می‌گوید: «خییییلی شیکه! چند خریدی بدجنس؟»

سمیه بلند بلند می‌خندد و می‌گوید: «اینو که بازم پوشیده بودم، یادت نیست!؟»

دختر بدون اینکه به سوال سمیه جواب بدهد، می‌گوید: «من ۱۵۰ خریدم. کلی بهم تخفیف داد.»

سمیه شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و می‌گوید: «نمی‌دونم والا… ولی فکر کنم گرون خریدی.»

و قبل از اینکه دختر چیزی بگوید، ادامه می‌دهد: «آخه اینا پارسال هم بود… تازه نصف این قیمت.»

دختر احساس می‌کند که تمام بدنش گُر گرفته است.



کلیدواژه ها: , ,
رأی دهی به مطلب
Loading...






پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

+ 1 = 8