Warning: Parameter 1 to wp_default_scripts() expected to be a reference, value given in /home2/babolkarimeh/public_html/wp-includes/plugin.php on line 600

Warning: Parameter 1 to wp_default_styles() expected to be a reference, value given in /home2/babolkarimeh/public_html/wp-includes/plugin.php on line 600
فیروزه در مشت و یاقوت در دل | مجله فرهنگی باب الکریمه
شنبه، ۲۸ مهر ، ۱۳۹۷
۰۰:۰۶ جمعه ۲۰ آذر ۱۳۹۴

فیروزه در مشت و یاقوت در دل

مادر کاسه ی فیروزه ای کاچی را گذاشت روی دستم. گفت کاچی امروز نذر ِ بانوی کریمه است… طهورا ابیان صبح حسابی دلم گرفته بود . نمیدانم چرا! وسط درس خواندن های امتحانات آخر ترم همین دلتنگی را کم داشتم. نزدیک اذان ظهر بوی کاچی مامان خانه را پر کرده بود. چشم هایم را بستم […]

مادر کاسه ی فیروزه ای کاچی را گذاشت روی دستم. گفت کاچی امروز نذر ِ بانوی کریمه است…

طهورا ابیان

صبح حسابی دلم گرفته بود . نمیدانم چرا! وسط درس خواندن های امتحانات آخر ترم همین دلتنگی را کم داشتم. نزدیک اذان ظهر بوی کاچی مامان خانه را پر کرده بود. چشم هایم را بستم و دراز کشیدم کنار پنجره ی بهار خواب و هی نفس عمیق کشیدم تا بیشتر بوی گلاب ِ کاچی برود در ریه هایم.

همه چیز کاچی یک طرف این بوی گلابش یک طرف دیگر.

سبک شدم از بوی گلاب. چادر نمازم را سرم کردم و مشغول نماز شدم. یک نفر از پشت شدید هولم داد، همانطور که چادر نمازم را محکم گرفته بودم چسبیدم به ضریح . صدای یک آقایی آمد که ذکر صلوات می گفت. جمعیت همه بلند صلوات می فرستادند . ضریح را در فشار جمعیت دور زدم و رسیدم به انتهای سمت چپ. یک فضای خالی با کف سنگ مرمر می درخشید.

انقدر سنگ های سفیدش تمیز و براق بودند که مرا ناخوداگاه کشیدند به آنجا. نشستم روی سنگ ها و خیره شدم به ضریح .

مردم هم چنان دور ضریح زیارت می کردند و صلوات می فرستادند. چشمم را که از ضریح به سنگ مرمر ها انداختم یک تسبیح دانه اناری روبرویم بود.

تسبیح هم روی مرمرها می درخشید. مثل یاقوت های گردی که آدم را به وسوسه می اندازند برشان دارد و در دست هایش بفشارد.
تسبیح را برداشتم و با صدای جمعیت زیارت کنندگان صلوات فرستادم.

پرتوهای آفتاب از شیشه های بهار خواب به من می تابید  و تا انتهای اتاق ادامه داشت. از گرمایش بیدار شدم. مادر سفره را انداخته بود کاسه ی فیروزه ای کاچی را گذاشته بود وسط سفره. مشتم را باز کردم تا تسبیح دانه اناری را نشان مادرم بدهم. مشتم خالی بود! تا آمدم به دست های خالی ام نگاه کنم؛ مادر کاسه ی فیروزه ای کاچی را گذاشت روی دستم. گفت کاچی امروز نذر ِ بانوی کریمه است…

/انتهای متن/.



کلیدواژه ها: , , , , , ,
رأی دهی به مطلب
Loading...






پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

55 + = 58